matlabak.ir

تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۹ - 17 August 2017
عملیات (خیبر) اینطور شروع شد که ما باید از چند کیلومتر آب عبور می کردیم، هور را پشت سر می گذاشتیم، وارد جزیره می شدیم، می جنگیدیم، عبور می کردیم، می رفتیم طرف نشوه و طرف هدف هایی که مشخص شده بود.

داستان عجیبی از یک شهید !!

 


 

عملیات (خیبر) اینطور شروع شد که ما باید از چند کیلومتر آب عبور می کردیم، هور را پشت سر می گذاشتیم، وارد جزیره می شدیم، می جنگیدیم، عبور می کردیم، می رفتیم طرف نشوه و طرف هدف هایی که مشخص شده بود.

 

حمید با نیروهای فاز اول بلم ها حرکت کرد که برود برای مسدود کردن کانال صویب، کانالی که راه داشت به پلی به نام شیتات، محل اتصال جزایر به هم از نشوه. آن پل باید گرفته می شد تا عراقی ها نتوانند وارد جزایر بشوند. حمید سریع به هدف هاش رسید و از آنجا مدام گزارش می داد. ما وارد جزیره شدیم. با حمید تماس گرفتیم. گفت پل شیتات دستش است...

 

با حمید تماس گرفتم گفتم آماده باشد برای هدف های بعدی. خبر رسید طلایه با مشکل جدی مواجه شده و عملیات نتوانسته در آنجا پیش برود. حالا ما باید توقف می کردیم تا وضعیت جبهه چپمان مشخص شود...

 

...قفل طلایه بسته ماند. از ما خواستند از همان جزیره برویم سمت طلایه. چرا که جزیره وصل می شد به پشت طلایه...عراق اصلا کاری به جزایر نداشت. مخفی هم نبود. از راه چند پل رفت طلایه را تقویت کرد و فهمید ما پشت سرمان آب است و عقبه پشتیبانی نداریم...مجبور شدیم برویم پشت طلایه، نزدیک آن پل هایی که عراقی ها طلایه را از آنجا پشتیبانی تدارکاتی می کردند...ما ماندیم و جزایر و فردا صبح، که جنگ اصلی توی جزیره ها شروع شد...

 

روز اول پاتک شان شکست خورد. دنیای آتش روی جزیره متمرکز بود و ما دست بسته و تنها...روز دوم فشار سختی به حمید و پل شیتات آوردند. می خواستند پل را از حمید بگیرند و او نمی گذاشت. ما هم مرتب به او نیرو تزریق می کردیم. از همان نیروهایی که آورده بودیم ببریم طرف نشوه...

 

حمید وضعش را مرتب گزارش می داد، با صلابت و آرامش، و درخواست نیرو می کرد و مهمات، بیشتر از همه خمپاره...و ما هر چه داشتیم می فرستادیم. آر پی جی، کلاش، خمپاره شصت، و تمامش هم در حد جیره ای که سهمیه اش بود. آخر ما مجبور شده بودیم مهمات را جیره بندی کنیم...

 

به مهدی گفتم: «من می روم پیش حمید.» فاصله مان زیاد نبود. پیاده رفتم. آتش آنقدر وحشی بود که هیچ نیرویی نمی توانست خودش را سالم به خط برساند. تا مرا دید خندید. گفتم: «نه خبر؟»...

 

عراقی ها آنقدر زیاد بودند که اگر سنگ می زدی حتما می رفت می خورد به سر یکیشان. با نفر زیاد و آتش قوی آمده بودند پشت کانال را پاک سازی کنند...

 

یک وانت تویوتا، پر از نیرو، داشت می آمد طرف ما. همه شان داشتند به ما نگاه می کردند و دست تکان می دادند. جلو چشم ما خمپاره آمد خورد به وانت و منفجرش کرد و آتشش زد و خون مثل آبشار سرخ از همه جاش جوشید و شره کرد ریخت زمین. آن ها نیروهایی بودند که می آمدند کمک حمید...

 

دیگر نه نیرو می توانست برسد، نه آتش مقابله داشتیم، نه راهی برای رسیدن مهمات به خط. تصمیم گرفتم بمانم. احساس می کردم که راه برگشتی هم نیست...که خمپاره شصتی آمد خورد کنارمان...دیدم حمید افتاد...دیدم ترکشی آمد خورد به گلوش...دیدم خودن از سرش جوشید روی خاک...دیدم خودم هم ترکش خورده ام...دیدم بیسیم چی آمد خون دستم را دید و اصرار کرد بروم عقب. یکی از نیروها را صدا زدم  گفتم: «سریع حمید را بر می داری می آوری عقب و برمی گردی سر جات!»

 

بچه ها اصرار می کردند برگردم عقب. نمی توانستم. سر که چرخاندم دیدم عراقی ها دارند از روی پل می آیند که بعد بروند طرف کانال. ناچار کشیده شدم طرف پیچ کانال...رفتم رسیدم به جایی که سنگر مهدی هم آنجا بود و حالا باید سعی می کردم نفهمد من از حمید چه خبری دارم...رفتم کنار سنگر مهدی گفتم: «بیا اینجا کارت دارم!» مهدی از سنگر آمد بیرون. تا رسید به هردومان برگشتیم دیدیم یک گلوله توپ آمد سنگر و آن دو سه نفر داخلش را منفجر کرد. عراقی ها داشتند با سرعت بیشتری از پل می گذشتند. مهدی حواسش رفت به بچه های سنگر و من دور از چشم او به کسی ( یادم نیست کی ) گفتم: «برو جنازه حمید را بردار بیاور!»

 

مهدی گفت: «لازم نیست. بگذار بماند.»

فکر کردم نشنیده یا نمی داند. یا یک حدس دیگر زده.

گفتم: «من داشتم یک دستور دیگر به...»

گفت: «من می دانم. حمید شهید شده.»

گفتم: «پس بگذار بروند بیاورنـ...»

گفت: «نمی خواهد.»

گفتم: «چی را نمی خواهد؟ الآن فقط وقتش است. شاید بعد نشـ...»

گفت: «می گویم نمی خواهد.»

گفتم: «ولی من می گویم بروند بیاورندش.»

گفت: «وقتی می گویم نمی خواهد، یعنی نمی خواهد.»

گفتم: «چرا؟»

گفت: «هر وقت جنازه بقیه را رفتیم آوردیم، می رویم جنازه حمید را هم می آوریم.»

 

خیره شدم توی چشم هاش تا ببینم حال عادی دارد یا نه. دیدم از همیشه اش عادی تر است. آن هم در لحظه از دست دادن برادری که سال ها با هم بودند و سال ها در غم و شادی هم شریک بودند و اصلا یک روح در دو قالب بودند. خیلی سریع رفت یک گوشه و شروع کرد به برنامه ریزی برای دفاع و ادامه عملیات...

 

 

منبع: مجموعه از چشم ها- جلد اول- به مجنون گفتم زنده بمان- کتاب حمید باکری- انتشارات روایت فتح

گزارش تصویری
آخرین ویدیوها
حاشیه ها