matlabak.ir

کد خبر: ۱۲۱۳۱
تاریخ انتشار: ۲۱ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۸:۳۵ - 10 February 2018
قند و پند
چند حکایت خواندنی، پرمحتوا و معنی و البته طنز از عبید زاکانی
عبید زاکانی- قند و پند

1_زشتروئی در آئینه به چهره خود می نگریست و می گفت سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد.
غلامش ایستاده بود و این سخن می شنید و جون از نزد او به در آمد کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید.
گفت: در خانه نشسته  و بر خدا دروغ می بندد.


2_جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر برسر راه ایستاده بودند.
پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت: آدمی
گفت کجایش می برند؟
گفت: به جایی که نه خوردنی و نه پوشیدنی. نه نان و نه آب. نه هیزم . نه آتش. نه زر. نه سیم. نه بوریا . نه گلیم.
گفت: بابا مگر به خانه ما می برندش؟!!

(بوریا به معنی حصیری که از نی شکسته می بافند)



3_شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود چوبهای سقف بسیار صدا می کرد. با صاحب خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد.
پاسخ داد که چوبهای سقف ذکر خدا می کنند. گفت نیک است اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود.

عبید زاکانی









گزارش تصویری
آخرین ویدیوها
حاشیه ها