matlabak.ir

کد خبر: ۱۲۱۴۶
تاریخ انتشار: ۲۱ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۸:۲۴ - 10 February 2018
قند و پند
چند حکایت خواندنی و تامل برانیز از حضرت صعدی درباب اخلاق و سیرت پادشاهی
حکایات سعدی-سعدی

1_درویشی مجرد به گوشه ای نشسته بود. پادشاهی بر او بگذشت.درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد.سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقه پوشان امثال حیوان اند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت:ای جوانمرد.سلطان روی زمین برتوگذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی بدار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهرپاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
ملک را گفت درویش استوار آمد. گفت:از من تمنا بمن. گفت: آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی. گفت مرا پندی بده. گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست به دست              کین دولت و ملک می رود دست به دست



2_پادشاهی پارسایی را دید گفت: هیچت از ما یاد آید؟ گفت: بلی. وقتی که خدا را فراموش می کنم.




3_پادشاهی را مهمی پیش آمد.گفت:اگر این حالت به مراد من برآید چندین درم دهم زاهدان را. چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش بوجود شرط لازم آمد.یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان. گویند غلامی عاقل هشیار بود. همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و پیش ملک بنهاد و گفت: زاهدان را چندانکه گردیدم نیافتم. گفت: این چه حکایت است؟ آنچه من میدانم درین ملک چهارصد زاهد است. گفت: ای خدای جهان آنکه زاهد است نمی ستاند و آنکه می ستاند زاهد نیست. ملک بخندید و ندیمان را گفت: مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار. و این شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست.






گزارش تصویری
آخرین ویدیوها
حاشیه ها