matlabak.ir

کد خبر: ۹۶۱۲
تاریخ انتشار: ۰۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۳:۱۰ - 27 July 2017
خانمی هستم ،34 ساله‌ و شوهرم 42 ساله 20 سال ازدواج کردم. زندگی خوبی داریم.زمستون 90 متوجه چیزی در سینه سمت راستم شدم خلاصه براتون بگم بعد از کلی دوندگی و سختی و استرس دکتر گغت باید نمونه برداری بشه از سینت .عمل کردم جوابش ده روز طول میکشید تا بیاد همش ب اقام و مامانم میگفتم اگه دکتر بگیه خطریه و یا سرطان خودمو همون جا زیر ماشین میندازم .

داستان زیبایی از امتحان الهی !!

 

 


 

 

خانمی هستم ،34 ساله‌ و شوهرم 42 ساله 20 سال ازدواج کردم. زندگی خوبی داریم.زمستون 90 متوجه چیزی در سینه سمت راستم شدم خلاصه براتون بگم بعد از کلی دوندگی و سختی و استرس دکتر گغت باید نمونه برداری بشه از سینت .عمل کردم جوابش ده روز طول میکشید تا بیاد همش ب اقام و مامانم میگفتم اگه دکتر بگیه خطریه و یا سرطان خودمو همون جا زیر ماشین میندازم .

 

 

روز موعود فرارسید ولی با گفتن حرف من کسی جرات نکرد باهام بیاد خواهرشوهرم اومد باهامون. تا من از ماشین پیاده بشم اقام سریع رفت.مطب و ب منشی گفته بود.با دکتر هماهنگ کنید بیماری خانمومو هر چ هست بهش نگین ..اون روزم دکتر بهم گفت یزی نیست ی عمل دیگه داری کارااشو انجام بده بیا برا عمل.

 

 

روزی که بستری شدم و وارد اتاق عمل شدم از همه جا بی خبر اطرافیانم با خبر و نگران من بینوا بیخبر دکتر برا رضایت عمل و امضای خودم مجبور شد جریان و بهم بگه انقد گریه کردم بدنم یخ زد چاره ای جز تسلیم شدن نداشتم بعد از پنج ساعت عمل و ب هوش اومدن متوجه شدم سینه سمت راستمو کلا برداشتن زیر بغلمو هم تخلیه کردن خیلی زجرو ناله کردم بیقراری کردم ولی چ فایده کاری ک شده بود و باید تصمیم جدی میگرفتم تسلیم بشم یا بجنگم کدومش راحت تر شروع کردم ب دعای فرج خوندن تا اخر شب خیلی اروم شدم خیلی جوری ک دیگه اصلا نگران موضوع پیش اومده نبودم .

 

 

اطرافیانم ک میخواستن بیان ملاقات ترس داشتن ک چجوری باهام برخورد کنن ولی وقتی منو دیدن ک اروم و بی خیالم خشکشون زدخلاصه اومدم خونه مادر و خواهرم برا پرستاری شبانه روز پیشم موندن برا راحتی من خواهرم موهامو کوتاه کرد و رنگ زد ....بعد از یک ماه بهبودی گفتن برا شیمی درمانی باید بری

 

 

برا اولین بار رفتم شیمی درمانی دکتر گفت بعداز پانزده روز موهات شروع ب سوزش و ریزش میکنه موهایی ک تازه رنگ و کوتاه کردم با ترزیق یازده تا امپول بزرگ ب دستم و سرم اومدم خونه دوساعت اول حالم زیاد بد نبود ولی بعد از دوساعت چشمتون روز بد نبینه و خدا قسمت هیچ کس نکنه

 

 

درد شدیدی همراه با تهوع استفراغ سرگیجه اومد سراغم باید راه میرفتم و مایعات میخوردم تا دفع بشه مواد سمی چهار روز با سختی و درد و فشار زیاد گذشت کم کم اروم میشد بدنم .....ک ب گفته دکتر همون پانزده روز اول گذشت سرم سوزش عجیبی گرفت دست میزدم ب موهام کلا همونجا همش میریخت وحشت کردم گریه و زاری برا یه خانوم ک برا ریخت و قیافش حساس سخت بود ببینه داره کچل میشه باز چاره ای نداشتم باید با این موضوع کنار میومدم هشت جلسه بود شیمی درمانی هر بیست و یک روز موهامو ب گفته دکتر از ته زد با ماشین اقام با اسرار من دلش نمیومد بزنه با گریه زد مال خودشو هم میخواست بزنه ک نذاشتم .

 

 

بگذریم هشت جلسه گذشت بماند که چه دردایی کشیدم چ استخون دردایی ک میومد سراغم چهار پنج روز اول شیمی درمانی هر جلسه خودمو تو اتاق حبس میکرد م هر بویی بهم میخورد حالم بهم میخورد مثل زنای حامله ....بند بند استخوانم از شدت درد میخواست جدا بشه دارومیدادن ولی تاثیری نداشت با هر سختی بود گذشت شوهر عزیزم خیلی بهم کمک میکرد هر چ دکتر میگفت همونو انجام میداد برام از جونش مایه گذاشت تا من جون گرفتم اگه مهربونی و امید دادن ب زندگی رو شوهرم بهم نمیداد خودم و باخته بودم خودش با دهان روزه برام غذا درست میکرد بدنمو مالش میداد تا درد ش کم بشه ابمیوه طبیعی برام میگرفت خودش حمومم میکرد .

 

 

اگه ناراحت بودم میگفت خدا داره ما رو امتحان میکنه بزار تو امتحان خدا در بیایم جزع و فزع نکن دلم با حرفاش قرص میشد .شیمی درمانی هم تموم شد دکتر گفت باید بیست و پنج جلسه بری رادیو تراپی تهران. ازشهر ما تا تهران چهار ساعت راه..یا باید هرروز رفت و امد میکردم یا ک برادرشوهرم تهران بودن میرفتم خونش برا مدتی  ....ناگفته نمونه پدر شوهر و مادر شوهرم قید حیاط نیستن ولی برادر شوهرام و خواهرشوهرام و جاریام خ خوب بودن خیلی بهم محبت کردن برادر شوهرم گفت بیا خونه ما بمون رفت و امد سخت بعد از کلی عکس و ازمایش و عکس هسته ای نوبت رادیو تراپی شد.

 

 

چند جلسه ای اقام پیشم موند و باهام اومد ولی مجبور بودم تنهایی برم رادیو تراپی اخه شوهرم باس بر میگشت سر خونه زندگیمون بچه هامون و سر کارش بلاخره ادم مریض هزینش زیاد بود نمیتونست بیکار بمونه ...من موندم خونه برادر شوهر هفته ای چهار جلسه بود رادیو تراپی ی وقت دستگاه خراب بود ی وقت دکتر نبود این بیست و پنج جلسه س ماه  طول کشید ولی انقدر جاریمو برادر شوهرمو بچه هاش بهم محبت کردن ک سختی و درد رادیوتراپی ک عوارضش گردنمو و جای سینمو سوزونده بود و درد داشت ..‌دوری بچه ام و شوهرم دوری از خونه زندگیم برام اسون بشه و بتونم تحمل کنم...هر چن باز دلم بعصی وقتا میگرفت و کلی گریه میکردم تو خلوت خودم .

 

 

رادیو تراپی تموم شد برگشتم خونم زندگی عادی شروع کردم با اینکه ی سینمو از دست داده بودمو کارم نمیتونستم بکنم به خاطر اینکه زیر بغل دست راستمو هم تخلیه کردن..چن ماهی گذشت و باز احساس تنگی نفس میکردم ی جورایی اذیت میشدم میترسیدم برم دکتر اخه گفته بود بیماریت پیشرفته ست احتمال داره ی ساله دیگه از جای بدنت باز سرطان بگیره برا همون از دکتر رفتن وحشت داشتم.

 

 

 

اين داستان ادامه دارد...

گزارش تصویری
آخرین ویدیوها
حاشیه ها